تبليغاتX
خانم مصمم

خانم مصمم

من و تصمیم ها

چند وقته که چیزی ننوشتم فکر می کنم یک سال و نیمی می شه .
چقد زود و بیخود گذشت .
باور می کنید بعد از این همه مدت هنوز سر جای اولم هستم

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 20:16  توسط سمانه  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 14:47  توسط سمانه  | 

سلام به دوست خوب وعزیزم آزی
برام نوشته بودی " خانم مصم به نظر شما که خانم با تجربه وبا مطالعه ای هستید یه زن خوب وموفق باید چه ویژگیهایی داشته باشه؟"

می دونم که خیلی وقت قبل باید جواب سوالت رو می نوشتم ولی دوست خوبم روزهای امتحان دانش آموزان روز های سخت و پرکاری برای ما معلم هاست . که اگه با مشغله های روزمره ترکیب بشه تبدیل به قوزی بالای قوز می شه .
در ثانی سوال تو سوال سختی هست . مدت های زیادی رو سوالت تو تنهایی هام فکر کردم . دیدم اونقدر ها لایق جواب دادن به این سوال نیستم چون اشتباهات زیادی رو ( که بیشتر بر اثر کم تجربگی و تصمیم گیری های منفعلانه بود ) در زندگی ام مرتکب شدم . گواه این ادعا هم زندگی آلان منه که  درست مثل یک کلاف پر از گره شده .
به همین خاطر تصمیم گرفتم این طوری به سوالت جواب بدم . " اگه به روز های اول نامزدی ام برمی گشتم چه کار می کردم ؟ "

باید بگم ، اگه می تونستم به اون روزها برگردم :
1 – سعی نمی کردم به شوهرم اثبات کنم که تو نمی دونی و من می دونم . بلکه سعی می کردم از اول اونقدر بدون اشتباه و قدرتمندانه تصمیم های مناسب بگیرم که بدون های و هوی دروناً شوهرم به من اعتقاد پیدا کنه . و برام هم مهم نبود که از من تشکر خواهد شد یا نه !!!!
2 – خودم ذاتاً هیچوقت دوست نداشتم و ندارم که در زندگی مشترک رئیس من باشم چون معتقدم طبیعت در گذاشتن وظایف روی دوش زن و مرد اشتباه نمی کنه . از نظر من زئیس خانواده باید مرد باشه وگرنه یک ناهمگونی در زندگی به وجود می یاد . برای همین هم با اینکه خیلی وقت ها بهتر از شوهرم می تونستم قضیه رو تجزیه و تحلیل کنم ، پیش بینی هام و تصمیم گیری هام دقیق تر از طرف مقابل بود ولی هیچ وقت مقام اونو از جایگاهی که می تونم به جرات بگم خودم براش تعیین کرده بودم ، عوض نکردم . اگه به اولین روزهای زندگی مشترکم برمی گشتم بازهم همین کارو می کردم .

3 – سعی می کردم  همیشه تر وتمیز و مرتب باشم ! آرایش کرده باشم ! بهترین لباسهامو بپوشم . نه به خاطر اون !!!! بلکه این بار به خاطر خودم . چون الان می دونم این کارها قبل از اینکه توجه طرف مقابل رو جلب کنه ( که اکثراً باعث بی توجهی بیشتر اون هم می شد !!! ) روی خود آدم به مرور زمان تاثیر می ذاره . به نظر من ( با در نظر گرفتن 42 سال سن ) رسیدگی به خود و آراستگی ظاهر باعث تقویت اعتماد به نفس و ایجاد انگیزه های مثبت فراوون می شه .
شاید بتونم این راز خودم رو بهت بگم : تا دو سه سال اول زندگی ام قبل از اینکه شوهرم بیاد همون کارهایی که رو که گفتم انجام می دادم . وقتی در می زد و وارد می شد مثل بچه ها که از شدت ذوق نمی دونند چه کار کنن ، همه اش منتظر تعریف و تمجید و به به و چه چه بودم ( همون کاری که اگه آرایشگاه می رفت و یا اصلاح می کرد و یا لباس نو می پوشید من می کردم ) .  ولی می دونی نهایت یک روز به من چی گفت ؟ بهم گفت : اگه داری این کارها رو برای من انجام می دی  !! دیگه نکن .
باور کن آزی قیافه ی من دیدن داشت . مچاله شدم . تمام شور و شوق زندگی ام از بین رفت و احمقانه ترین تصمیمی رو که می تونستم بگیرم رو گرفتم . حتماً می تونی حدس بزنی چی بود ؟ بله از فردا دیگه به خودم نرسیدم و .......... شوهرم هم هیچ واکنش خاصی از خودش نشون نداد . ولی می دونی نتیجه اش چی شد ؟ در طی 11 سال از 68 کیلو تبدیل به یک آدم 105 کیلویی شدم . دختری که در زمان خودش چشم خیلی ها دنبالش بود  ( حتی خود شوهرم که از 16 سالگی ام ، 13 سال تمام دنبال من بود . ولی خانواده ام منو در شان اون نمی دونستند مخصوصاً خدا رحمتش کنه پدرم ) تبدیل شد به یک بادکنک .
یک عکس بسیار زیبا از یک مانکن رو بکش رو بادکنک و بعد بادش کن ببین چه قیافه ای می شه ! منهم  همون طور شدم . یواش یواش دیگه من لباس هامو انتخاب نمی کردم بلکه هر لباسی که اندازه ام می شد باید انتخاب می شد نتیجه این هم مشخص بود !! تبدیل شدم به یک زن بد پوش که هر جا می رفت احساس یک جوری بودن بهش دست می داد . تازه کاش به اینجا موضوع ختم می شد !!!
شوهرم در مورد مسائل مربوط به خانه داری و آشپزی و مهمانداری و .... هم به من اعلام کرد کاری رو به خاطر اون نکنم  و منهم در قبال این حرفها چه کار کردم ؟ جوابش معلومه !  تا مجبور نشدم کاری رو انجام ندادم . نتیجه چی شد ؟ از دست دادن  همه چیزی که یک زن به طور غریزی بهشون احتیاج داره . یک زندگی مرتب و منظم . یک آشپزخونه با بوهای خوشمزه  ، لذت وافر از یک گردگیری و یا باز کردن چروک های یک لباس با اتو ! خوردن یک چایی دبش ، تازه دم کرده دم دمای غروب میون کلی آرامش ، لذت نگاه کردن در آینه و دیدن خود وووو .
بدتر از همه این بود که بچه ام هم مثل خودم بار اومد .اهل کتاب خوندن ، عاشق کامپیوتر و ریاضیات و یاد گرفتن چیزهای جدید و درس خوندن  ، ولی تو زندگی شخصی اش شلم شوربا .  با اینکه بهترین لباس هارو می خریدم بهترین کفش ها ، کلاه ها ، .... ولی مهم ذاتش بود که من درستش کرده بودم . یعنی اینکه اگه به امون خدا ول می شد براش فرقی نمی کرد چی بپوشه و چی نپوشه !!! چه کار کنه چه کار نکنه ووووووو

یک مدتی هم به خاطر بچه ام کارهارو می کردم ولی دیدم بی توجهی اون هم باعث عقب نشینی های احمقانه ی من شد و روز به روز زندگی ام بیشتر و بیشتر از هم پاشید و هیچکس از ما سه نفر هم سعی نکرد قدمی جلو بذاره
آره آزی خوب
، هر چه قدر تو ی زندگی شخصی ام ناموفق بودم تو کارم می درخشیدم . بین دانش آموزانم و اولیا اونها محبوب ترین بودم . جزو افتخارات اداره ام محسوب می شدم . همکارهای مرد و زنم ( البته خیلی هاشون )  به چشم یک آدم قدرتمند به من نگاه می کردند . توی جلسه ها حرف و تصمیم آخر مال من بود . مدیرا برای اینکه برم مدرسه هاشون برام سرو دست می شکستند . می دونی چرا ؟ دو سه ساله متوجه عامل پیشرفتهای کاری ام شدم . چون همیشه کارهای خوبم رو دیگران  با تشویق پاسخ می دادند . چون همیشه دانش آموزانم و اولیا اونها سپاسگذار از خود گذشتگی های من  بودند . چون همه با عمل به من نشون می دادن متوجه فداکاری های من هستند و نتیجه مشخص بود . من بدون اینکه چشم داشتی داشته باشم روز به روز فداکارتر و پر کارتر می شدم ، کار زیاد هم باعث کسب تجربه های بیشتر و ایجاد بستری برای شکوفا شدن خلاقیت ها و نظرات نو و بدیع  شد و من تو محیط کاریم تبدیل شدم به اینی که هستم .
یک شب وقتی همه خواب بودند ، تو تاریکی نشستم رو مبل و فکر کردم ! به خونه  و زندگی ام ! به بچه ام ، به خودم و چیزهایی دیگه ای که دوست ندارم  آلان در موردشون فکر کنم .

دوست خوبم ، باختن یک قسمت مهم از زندگی ام منو به این نتیجه رسوند که باید هر کاری رو فقط و فقط به خاطر خودم انجام بدم و توقع تشکر و سپاس گذاری هم نداشته باشم . می دونی چرا ؟ چون تقاص همه ی اشتباهات رو من باید می دادم . شاید بی عدالتی بود !!! ولی واقعیت داشت . کشف این موضوع باعث شد بفهمم چرا توی خونه هیچ رغبت و علاقه ای به انجام کارها ندارم . چون هیچ وقت نه تشویق شدم و نه از من سپاس گذاری شد .
اون شب وقتی که از رو مبل بلند شدم تصمیمی گرفته بودم . تصمیم گرفتم بعد از این هر کاری رو به خاطر خودم انجام بدم . این زندگی من بود  چون دور و بری هام می گفتند : خونه ی سمانه ، زندگی سمانه ، بچه ی سمانه ، لباس سمانه ، قیافه ی سمانه  ( حتی خونواده ی شوهرم !!!) کسی نمی گفت خونه ی فلانی ، زندگی فلانی ، بچه ی فلانی ووووووو .
بعد از اون شب تصمیم گرفتم دوباره همون موجود قدرتمند قبل از ازدواجم بشم  . سخت بود ولی تصمیم خودم رو گرفتم . خودم برای خودم شدم انگیزه !!!!!!!!!!!
آره آزی خوبم ، با اینکه گاه گاهی رگه هایی از اون روزها خودش رو تو زندگی ام و یا حالتهای درونی ام نشون می ده ولی سعی می کنم مثل یک قهرمان تو زندگی ام رفتار کنم .

4 – آزی تا می تونی کتاب بخون ، در زندگی دیگران دقیق شو و نکات مثبت زندگی اشخاص رو استخراج کن و سعی کن بعضی از اصول زندگی آدمهای موفق رو به عنوان چهارچوب زندگی ات  در نظر بگیری ولی باز هم تکرار می کنم هیچوقت از هیچ کس توقع تشکر نداشته باش . به دیگران هم سعی نکن ثابت کنی تو چقدر خوبی !! چون اونهایی که بخوان این مطلب رو بفهمن بدون اشاره ی تو هم متوجه این قضیه هستند ( همونطور که من دورادور به خوب بودن ذات تو ایمان دارم ) و کسایی هم که نخوان بفهمن ، خودت رو هم تکه تکه کنی چیزی عایدت نخواهد شد جز یاس و ناامیدی .
5 – نظم و انضباط و مدیریت زمان یکی از پارامترهای مهم موفقیت توی تمام مقاطع زندگیه . به اونها اهمیت بده .

6 – یاد بگیر و یاد بگیر و یاد بگیر . هیچوقت نگو یاد دارم ، حتی اگه خیلی یاد داشته باشی !
خسته شدم و چیز دیگه ای به ذهنم نمی رسه . ولی دوست دارم اینو بدونی تصمیم های هر کس تو زندگی اش منطبق بر مسائل شخصی اونه . شاید بعضی پند و اندرزها تو زندگی دیگران خونه خراب کن باشه . به نوشته های منهم به عنوان یک دید از یک زندگی نگاه کن . همین و بس .
در انتها ازت معذرت می خوام اگه نوشته هام از این شاخه به اون شاخه بود . چون من عادت ندارم موقع نوشتن آدم مقیدی باشم . هر چی به فکرم می رسه همونو می نویسم .
 موفق باشی .
خانم مصمم

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 18:15  توسط سمانه  | 

خدایا
چقدر کار دارم . چقدر فکر توی سرمه . چه کار کنم ؟ باید کارهایی رو انجام بدم که دوست ندارم . ولی باید انجامشون بدم٬ چون وظیفه امه . دیگه دارم از صبوری خودم خسته می شم . هر چه صبورتر می شم٬ انگار دنیا کار بیشتری برام هدیه می یاره !!
منم و یک روز جمعه و طبق معمول یک عالمه کار .
برا خودم یک عالمه قهوه دم کردم
یک آرامبخش خوردم با یک مسکن
می خوام برم یک فلوکستین هم بزنم تو رگ تا نفهمم امروز چقدر کار دارم .
تا کارام هم تموم نشه کامپیوتر بی کامپیوتر
خوابیدن بی خوابیدن
حیف روز به این قشنگی که من باید اینطوری تلف کنمش .

قورباغه شما در واقع بزرگترین و مهم ترین کاری است که باید انجام دهید . همان کاری که الان اگر فکری به حالش نکنید به احتمال زیاد همین طور برای انجام آن تنبلی خواهید کرد . ضمناْ کار مورد نظر همان کاری است که انجام آن در حال حاضر می تواند بیشترین تاثیر مثبت را در زندگی شما بگذارد.

رفتم قورباغه های زشت و بدترکیب رو نوش جان کنم.
+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 8:30  توسط سمانه  | 

سلام
امروز از لحظه لحظه ی زندگی ام استفاده خواهم کرد .
امروز مراقب خودم خواهم بود .
امشب با رضایت سر خود را بر بالش خواهم گذاشت .
امشب با لبخند روز خود را تمام خواهم کرد .
امروز من مصمم هستم .
امروز من صبورم به اندازه ی دماوند .
امروزم را شروع می کنم ............
تاشب

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 9:5  توسط سمانه  | 

سلام

می خواستم بنویسم ذهن شلوغ و پلوغی دارم ام خجالت می کشیدم .
الان هیچکی خونه نیست . فقط
منم و خودم .
خودم داره با عصبانیت نگام می کنه و من سعی می کنم با نگاه کردن به سقف و زمین توجهی به نگاهاش نکنم .
خودم مثل آتشفشان در حال فورانه و من آرام ، فاقد هر گونه انرژی .
خودم با فریاد  به من می گه : پس مسبب تشویشات کسایی نیستند که باهات زندگی می کنند ! می فهمی ؟ حالا که نیستند چرا اینجوری هستی ؟
و
من سعی می کنم هیچی رو نشنوم !!!!
خودم  ( با عصبانیت ) : فکر می کنی با کاری که الان داری می کنی  ، شب که سرت رو بذاری رو بالش احساس رضایت می کنی !!
من : ............
خودم ( با پرخاش ) : احمق نمی تونی یک کم انصاف داشته باشی و کمی که به ما فکر کنی . سهم بیشتر زندگی تو مال ماست و تو با حماقتات سهم  مارو  نیست و نابود می کنی . می فهمی چی می گم ؟
من : ...................

خدایا سروکله ی
خود دیگه ام پیدا  شد . همین رو کم داشتم !!!!

خود دیگه ام  خطاب به خودم:  بازم مثل همیشه شده ؟ بازم زندگی رو ول کرده  ؟!!!
خودم : نگاش کن . تورو خدا نگاش کن . بهش می گم الان بهترین زمان برای انجام کارهای عقب افتاده اس ، اما خانم انگار نه انگار آسمون رو  نگاه می کنه . بهش میگم این جور فرصت کمتر گیرت می آد که چند ساعت تنها باشی ، از این فرصت استفاده کن برای جمع و جور کردن فکرات . اما خانم چه کار می کنه ؟ روش رو برمی گردونه !!!!
خود دیگه ام : چرا اذیتش می کنی ؟ مگه نمیبینی حال خوشی نداره !
و
من گریه می کنم ، اما اشکی از چشمام نمی آد .
خود دیگه ام نوازشم می کنه . و من مثل یخی که زیر آفتاب آب  می شه ، ذوب می شم .
خود دیگه ام ( خطاب به من ) : پاشو ، پاشو کمک ، کمک با خودای دیگه ات یه تکونی به زندگی بدیم . ببین همین الان یک نفر توی دنیای به این بزرگی معتقده الان بهترین لحظه ی زندگیشه ! به اون آدم فکر کن و انرژی بگیر . تو هم می تونی امروزت رو بهترین روز کنی .
من : ...............
خود دیگه ام : می دونم شروع کردن سخته ، اما سختر از اون آخر ین لحظات امشبه . می دونم بعداً غصه می خوری برای این لحظات از دست رفته ، ولی این رو هم می دونم که بالاخره یه روزی توی همین روزا با تو و بقیه ی خودا  دم یه غروب توی تراس آسمون دور هم می شینیم و در حالی که چای می خوریم ! در نهایت سکوت ، با خنده هامون آسمون رو به لرزه در می آریم .
خود دیگه ام با مهربونی دستم رو گرفته .
خود دیگه ام : مطمئنم اون روز زیاد دور نیست ! چون تو تمام قطعات گم شده ی زندگیت رو پیدا کردی ، فقط باید سر فرصت اونا رو مثل پازل کنار هم بچینی . همین یک کار مونده .
و
من تصمیم می گیرم پا می شم .
به آینه نگاه می کنم .
من سبزم .


پ .ن 1 : اینا رو صبح نوشتم ولی نمی دونم چرا بلاگفا ثبت نکرد . و همه چی پاک شد . طبیعتاً باید کلی عصبانی می شدم و خودم خودم رو می خوردم که چرا اینجوری شد و طبعاً پشت سرش هم  با حالی که داشتم حالت افسردگی رو شاخم بود . ولی من تصمیم گرفته بودم پاشم و همین کارو هم کردم . الان که به وضعیت روحی خودم در ساعت یک بعد از ظهر فکر می کنم خوشحالم که با ساده گذشتن از این قضیه و بی توجهی به اون ( که فکر می کنم یکی از آزمایش های روزگار بود ) با پایبندی به تصمیمی که گرفته بودم و انجام کارهایی که مدتها بود مثل خوره  روح و وجودم رو می خوردند ( یک نمونه اش وضعیت یخچال بود که مدتها بود تصمیم داشتم یک دستی به سر و صورتش بکشم و نظم و ترتیبی بهش بدم . اما موقعیت انجام این کار جور نمی شد ) آرامش رو  اول از همه به خودم و بعد به خانواده ام هدیه کردم .

پ . ن 2 : می دونید چی شد برقا رفت ( مثل اینکه روزگار برای اینکه بیشتر مطمئن بشه ، با خودش فکر کرده چه طوره یک بار دیگه امتحانم کنه ) و دوباره مجبور شدم قسمتی از مطلب که
save نکرده بودم را بنویسم .
اما با این همه دوباره کاری من هنوز آرامم و مقتدر .  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 0:56  توسط سمانه  | 

سلام

اونقدر خسته ام که مخم از کار افتاده . می خوام امروز رو زود تموم کنم تا شاید فردا زودتر شروع بشه . فردا تو خونه تنهای تنهام و من تنهایی رو چقدر دوست دارم . چون تنهایی یعنی مسئولیت هیچکس رو نداری ! خودتی و کارهایی که دوست داری انجام بدی . مجبور نیستی درست وقتی که دوست داری بخوابی خونه تمیز کنی . تنهایی یعنی من مال خودمم . مال خود خودم . فردا تلفن رو می کشم ! موبایل رو خاموش می کنم . تلویزیون رو خاموش می کنم و می ذارم سکوت تمام فضای خونه رو ژر کنم و من در این میانه افکار شلوغ و ژلوغ خودم رو سرو سامان بدم .
بهتره برم بخوابم تا فردا خسته نباشم . چون فردا مهمان عزیزی دارم . می دونی اون کیه ؟ درست حدس زدی !!! خودم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 23:31  توسط سمانه  | 

مدیریت برای نگه داری وضع موجود نیست بلکه برای تغییر آن است .
پیدا کردن راه حل مشکلات و معضلات همیشه آدم رو قدرتمند ! ولی ترس از تکرار مکرر اشتباهات گذشته و از دست دادن زمان حال همیشه منو دچار تشوش می کنه .
دارم خودم رو جمع و جور می کنم . هر چند از فشار کاری زیاد و اتفاقات متفرقه ی خانوادگی که هر شب سرم رو یک جا گرم می کنه و کم خوابی های چند روز گذشته برای خوندن و نوشتن و تصمیم گرفتن ها خسته شدم و اختیاج به یک خواب مفصل دارم ولی شور و شوق رسیدن به آخر منو سر پا نگه می داره . من بچه نیستم ! من باید بتونم به دنیای درون خودم تسلط پیدا کنم . پس باید صبوری کنم .
و من صبورم و ایستاده ام تا آخر ٬ مصمم و  موفق .
من قهرمان زندگی خویشم .
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 7:12  توسط سمانه  | 

سلام

توی این دو روز فقط خوندم و خوندم . کتابهای مختلفی که  مناسب احوالم بودند . و با کمک کتاب آخر سعی دارم رفع اشکال اساسی کنم .

تا روز سه شنبه مدرسه ندارم ! بیرون هم نرفتم ! خبری از هیچ کجا هم ندارم غیر از اخبار وبلاگ برخی دوستان . خلاصه پر از هیچم . نه تلاطمی ٬ نه دلشوره ای ٬ نه اندیشه ای . خنثای خنثی .

حالا که دارم اینا رو می نویسم ترس برم داشت . در اوج تلاطم بودم ٬ چی شد به این احساس خالی از هیچ رسیدم . نه بابا هر چی می گردم همه جا پر از هیچه . مثل خونه ای که صاحباش رفتند مسافرت .

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:49  توسط سمانه  | 

من امروز باید نرمال و طبیعی باشم !!! تا حالا خیلی بد بودم و از خودم احساس رضایت نمی کنم . من باید بتونم به تمام تعهدات خود عمل کنم . باید باید باید باید
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 13:5  توسط سمانه  |